|
چه کسی میفهمد؟ غم تنهایی و این در به دری چه کسی شمع می افروزد در شب تاریک و سیاه که فقط شعشعه ی نور به روی قطره اشک که از گوشه ی چشمت جاریست روشنی داده به این کلبه ی سرد و چه کس سعی بر ان دارد که بفهمد درد را؟تورا؟تنهاییت را؟ تلخیه بی همزبای و جدایی را؟ چه کس در گنجه را باز کرد؟ چه کسی قلب پاره را پیدا کرد؟ چه کسی امد و دوستت د ارم را به قلب القا کرد؟ ای کاش که او میفهمید با عشق نمی توان شوخی کرد نه!نمی توان بازی کرد و قداستش را زیر پا له کرد 17/12/86
سلام به همگی.و ممنون از دوستای خوبم که میان و نظرات خوبشون و به این بنده ی حقیر میدن.ضمن تسلیت مجدد به شیوا و شیدای گلم و تشکر از انجلی جون . نازی جون و فریده جون.و درباره ی نظر انجلی هم بگم مرسی از این که شعر و با دقت میخونی و ایرادت کاملا درسته.روش کار میکنم و یه کلمه مناسب پیدا میکنم. شعر این دفه یه شعر نو هست که من در کل کارام شاید ۴ یا ۵ شعر نو باشه و همش متکی به معانیش هست .البته اگه معنیی باشه!!. ممنوم میشم اگه مثل دفعه ی قبل از نظراتتون بهره ببرم جا مانده از انتهای حادثه می گویم انجا که تمام قصه پایان یافت انجا که بیاد اغاز می افتم در اوج پایان انجا که غم از دست دادنت را به قلب می فشارم و دیگر به زبان نمی اورم انقدر داغ که اتش می زند به دل و آسمان و زبان من انجا که جا ماندم تا اغاز شود حاد ثه ای حتی به قدر ثانیه ثانیه ثانیه ها و دقیقه کاش زودتر می گذشتند ثانیه ها چون نفس مرگ میرود ودیگر بازگشتی نیست وبرای من سنگین است رفتنش چقدر طول کشید؟!!؟ هنوز در لحظه ی خدا حافظی مانده ام و او در میانه ی را و باز هم جا ماندم از زندگی رفتن مرگ و از خودم شاید خسته از خودم هم خسته ام مثل همیشه مثل اینده و مثل هنوز هر از چند گاهی می آیی و یک نفس دیگر می رود بی بازگشت نفس ها تمامی ندارند زره زره خالی می شوند ولی احساس سبکی؟؟ نمی دانم هر چه نفس ها می رود سینه ام سنگین تر می شود و کی؟ آیا تهی میشود؟ راضیم به مرگ در اوج انتهای حادثه انتهای زندگی و انتهای من روزی که می آید و می رود و باز من جا می مانم.............. خب اینم از این.راستی من به خاطر این ترم که مهمان گرفتم مجبورم برم فراهان(اراک)و ترم تابستان بگیرم و شاید یه ماهی نباشم. پس تا بعد یا علی
سلام این شعرو تو ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶ گفتم.ایراد زیاد داره بگید که تو شعرای بعدیم اصلاحشون کنم.یا علی
شکستن توی یه دوراهی موندم که با هم فرقی ندارن
سلام . ۱۹ سالمه.میکروبیولوژی میخونم شاید یه زمانی عاشق بودم اما الان اینکه اینجا مینویسم و .....بیخیال اومدم تا احساسام و با شمایی که یا عاشقید یا عاشق میشید و یا بودید تقسیم کنم.عشق قشنگترین حس دنیاست .حالا واسه اغاز فقط یه شعر میزارم.این شعرو واسه استاد علی معلم تو نمایشگاه کتاب امسال خوندم و ایشون خوششون اومد و منو تشویق به تقویت این حس کردند .خوشحال میشم شما هم نظر بزارید
لیلی و مجنون به دریای زلال چشم لیلی چه کس بی دست و پا شد غیر مجنون درون دشت بی اب خیالم نزد پرسه کسی جز این دل خون چرا تنهاییم پایان ندارد؟ چه شبها که سحر شد بی ستاره مرا شمعی نشد در این بیابان جهازم تکه های ابر پاره دلم ایینه و چشمم چو قران بیا از زیر چشمانم گذر کن دلم ان تو شد بی دین و منت بیا سنگی بزن دل دربه در کن درون خرقه ام میاب تحفه بجز اشک و بجز قلب شکسته بیا نزدیکتر تا که ببینی کبوتری رها با بال بسته درقفس بهروی من گشودند ولی پرهای من اسان شکستند تو گویی روضه ی رضوان مقابل ولی دست و دل و چشمی که بستند خیالت شعله ای در شام تارم مرا نوری شده در راه تاریک بیا تا پر گشایم بی پر و بال در این تاریکی و این راه باریک موفق باشید یا علی
|
About![]()
پرسپولیسی عشق فیلم و کتاب و فلسفه و بحث کردن با ادمایی که خیلی حالیشونه.متولد 9/2/1368 تهران
Home
|