تبليغاتX
تنهاترین عاشق

تنهاترین عاشق

شعرهایی از اعماق دل

چه کسی میفهمد؟

غم تنهایی و این در به دری

چه کسی شمع می افروزد

در شب تاریک و سیاه

که فقط شعشعه ی نور به روی قطره اشک

که از گوشه ی چشمت جاریست

روشنی داده به این کلبه ی سرد

و چه کس سعی بر ان دارد که بفهمد

درد را؟تورا؟تنهاییت را؟

تلخیه بی همزبای و جدایی را؟

چه کس در گنجه را باز کرد؟

چه کسی قلب پاره را پیدا کرد؟

چه کسی امد و دوستت د ارم را به قلب القا کرد؟

ای کاش که او میفهمید

با عشق نمی توان شوخی کرد

نه!نمی توان بازی کرد

و قداستش را زیر پا له کرد

17/12/86

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت2:9توسط عفت | |

سلام به همگی.و ممنون از دوستای خوبم که میان و نظرات خوبشون و به این بنده ی حقیر میدن.ضمن تسلیت مجدد به شیوا و شیدای گلم و تشکر از انجلی جون . نازی جون و فریده جون.و درباره ی نظر انجلی هم بگم مرسی از این که شعر و با دقت میخونی و ایرادت کاملا درسته.روش کار میکنم و یه کلمه مناسب پیدا میکنم.

شعر این دفه یه شعر نو هست که من در کل کارام شاید ۴ یا ۵ شعر نو باشه و همش متکی به معانیش هست .البته اگه معنیی باشه!!.

ممنوم میشم اگه مثل دفعه ی قبل از نظراتتون بهره ببرم

 

جا مانده

از انتهای حادثه می گویم

انجا که تمام قصه پایان یافت

انجا که بیاد اغاز می افتم

در اوج پایان

انجا که غم از دست دادنت را به قلب

می فشارم

و دیگر به زبان نمی اورم

انقدر داغ که اتش می زند

به دل و

آسمان و

زبان من

انجا که جا ماندم

تا اغاز شود

حاد ثه ای

حتی به قدر ثانیه

ثانیه ثانیه ها و دقیقه

کاش زودتر می گذشتند

 

ثانیه ها

چون نفس مرگ

میرود

ودیگر بازگشتی نیست

وبرای من

سنگین است

رفتنش چقدر طول کشید؟!!؟

هنوز در لحظه ی خدا حافظی مانده ام

و او در میانه ی را

 و باز هم جا ماندم

از زندگی

رفتن

مرگ

و از خودم

شاید خسته
آری

از خودم هم خسته ام

مثل همیشه مثل اینده

و مثل هنوز

هر از چند گاهی می آیی

و یک نفس دیگر می رود

بی بازگشت

نفس ها تمامی ندارند

زره زره خالی می شوند

ولی احساس سبکی؟؟!!

نمی دانم هر چه نفس ها می رود

سینه ام سنگین تر می شود

و کی؟

آیا تهی میشود؟

راضیم به مرگ

در اوج انتهای حادثه

انتهای زندگی

و انتهای من...

روزی که می آید و می رود

و باز من جا می مانم..............

خب اینم از این.راستی من به خاطر این ترم که مهمان گرفتم مجبورم برم فراهان(اراک)و ترم تابستان بگیرم و شاید یه ماهی نباشم.

پس تا بعد یا علی


+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت18:13توسط عفت | |

سلام این شعرو تو ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶ گفتم.ایراد زیاد داره بگید که تو شعرای بعدیم اصلاحشون کنم.یا علی

         شکستن

توی یه دوراهی موندم که با هم فرقی ندارن
هر دوشون میخوان که باری روی شونه هام بذارن
بهت التماس میکردم که بیای تا من بمونی
تا بیای بشینی پیشم عشقو از چشام بخونی
به تو گفتم عشق پاکم یه نشون از آسمونه
یه نشون از اون خدا که پهلوی ماها می مونه
به تو گفته بودم این دل به بزرگیه یه دریاست
اما از بس که کوچیکه نازکه مثل یه دیباست
به تو گفتم با نبودت من فنا میشم میمیرم
اگه لحظه ای نباشی صبح تا شب بونه میگیرم
توخودم میمردم و میسوختم و مدام شکستم
اما باز با خورده هام پای عشق تو نشستم
تو نبودی اما عشقت مرحم دل شکسته اس
هنوزم خدای خوبم کلید درهای بسته اس
هنوزم دوستایی دارم که به پای من میشینن
ذره ذره سوختنم و دارن از جلو می بینن
چرا من باید بسوزم ؟چرا من باید ببخشم؟
چرا باید من شکستن رو بلد شم؟!!
چرا یک لحظه به حرفام فک نکردی,نشنیدی؟
صدای ناله ی قلب منو سوختم و ندیدی!!
اگه اینقد از کستن میخونم چونکه شکستم
چون با اینهمه شکستن پات نشستم
چون که هیچ حرفی رو غیر عشق تو قبول نداشتم
اسمتو نوشته بودم روی قلب خود گذاشتم
باد اومد اسم تو رو برد.جاش برام جدایی اورد
می دونم مثل جزامه,اخه عشقت قلبمو خورد
مغز من واسه قشنگی تو سرم زیادی کرده
اما قلبم با شکستن ادعای بی ریایی کرده
دیگه بسه عجز و لابه هر چی که جلوت شکستم
دیگه من نایی ندارم ,ایندفه خسته ی خستم
خسته از هر چی نگاه بی زبونه
خسته از دست دلی که خون ِخونه!
20/2/86


 

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت0:28توسط عفت | |

سلام . ۱۹ سالمه.میکروبیولوژی میخونم شاید یه زمانی عاشق بودم  اما الان اینکه اینجا مینویسم و .....بیخیال اومدم تا احساسام و با شمایی که یا عاشقید یا عاشق میشید و یا بودید تقسیم کنم.عشق قشنگترین حس دنیاست .حالا واسه اغاز فقط یه شعر میزارم.این شعرو واسه استاد علی معلم تو نمایشگاه کتاب امسال خوندم و ایشون خوششون اومد و منو تشویق به تقویت این حس کردند .خوشحال میشم شما هم نظر بزارید

لیلی و مجنون

به دریای زلال چشم لیلی

چه کس بی دست و پا شد غیر مجنون

درون دشت بی اب خیالم

نزد پرسه کسی جز این دل خون

چرا تنهاییم پایان ندارد؟

چه شبها که سحر شد بی ستاره

مرا شمعی نشد در این بیابان

جهازم تکه های ابر پاره

دلم ایینه و چشمم چو قران

بیا از زیر چشمانم گذر کن

دلم ان تو شد بی دین و منت

بیا سنگی بزن دل دربه در کن

درون خرقه ام میاب تحفه

بجز اشک و بجز قلب شکسته

بیا نزدیکتر تا که ببینی

کبوتری رها با بال بسته

درقفس بهروی من گشودند

ولی پرهای من اسان شکستند

تو گویی روضه ی رضوان مقابل

ولی دست و دل و چشمی که بستند

خیالت شعله ای در شام تارم

مرا نوری شده در راه تاریک

بیا تا پر گشایم بی پر و بال

در این تاریکی و این راه باریک

موفق باشید یا علی

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت2:46توسط عفت | |